در سایههای چشمم هر روز میشوی گم
دنبال ردّ پایت هر شب میان مردم
پروا نمی کنم من از مرگ عاشقانه
تو داسِ روزگاری، من خوشههای گندم
دیشب کنار آتش تا صبح گریه کردم
در این میانه، شعرم میسوخت جای هیزم
فردا نمی پذیرد چشمان نیمهبازم
خواهد که باز گیرد از خندهات ترنم
دنیا فدای اشکت امشب بخند، حیف است -
خالی شود لبت از گلبوتهی تبسم!
#1_1
#1_1
#پیام_ولایت
کانال تلگرامی انجمن شاعران ستاره قطب
برچسب:
نویسنده: محمد محمودی