خرید بک لینک

1 1

1 1 1

کنار پنجرهی آخرین شب پاییز

شروع قصهی آشوب چشمهای کبود

تو شهرزاد غزلخوان شهر من بودی

در آن شبی که برایم هزار و یک شب بود

کنار پنجره بودی، دو سیب سرخ و انار

کتاب خواجهی شیراز و راز و دلتنگی

بیا ز تاک غزل شربتی شراب آور

ببر مرا و رها کن از این شب سنگی

«ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است»

چه فال تلخ و غریبی، ببخش بانو جان!

ورق بزن و برو سمتِ فصل تازهتری

دلم گرفته از این حجم درد بیدرمان

تو مکث کردی و آن شب زمان ز پا افتاد

زمین به خلسه فرو رفت، مست شد چرخید

چه رازهای مگویی که فاش و رسوا شد

انارِ سفرهی یلدا به بغض من خندید

سکوت کردی و من در جهان خود ماندم

کتاب بسته شد و قلب عاشقم لرزید

کنار دست تو حافظ غزلسرایی کرد:

«معاشران گره از زلف یار باز کنید»

#آمنه_فرامرزی_نژاد

#هوای_تازه

#پیام_ولایت

آمنه فرامرزی نژاد

https://t.me/anjomanghotb

پینوشت: عکس از آرشیو انجمن قطب انتخاب شده است.


برچسبها: آمنه فرامرزی نژاد, هوای تازه, پیام ولایت, انجمن شعر قطب

برچسب: نویسنده: محمد محمودی تاريخ: سه شنبه 18 بهمن 1401 ساعت: 20:51

صفحه بندی